محمد على مجاهدى
325
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
صلح را چشم و چهره بر در اوست * جنگ را شير نر برادر اوست جنگ را چون حسين شير نبود * هيچ شيرى چنو دلير نبود شير كز پشت شير حق راند * بر همه شيرها سبق راند دل و جان جز به سوى شاه نكرد * جان پى شاه داد و آه نكرد . . . دوست را جمله در ترازو اوست * شمر را نيز زور بازو اوست تن او در غزا چو خسته شدى * آفرينش همه شكسته شدى آفرينش همه تن او بود * زين ز هر شى « 1 » رگى ز هم بگشود خون چو از حلق او به خاك چكيد * خون گرست « 2 » آن يزيد و شمر پليد گرچه در خون ز دشمن آغشته است * هم نگهدار دشمن او گشته است هيچ ازين سان كريم نامد « 3 » مرد * كه دوا مىنهد به كيفر درد « 4 » در عظمت وجودى حضرت سجاد ( عليه السلام ) ثقل اصغر ستوده ثقلين * آن حسين را على ، على را عين شيمتش بود همچو جد و پدر * چه شود شبل شير ؟ شرزه نر بود او بعد باب و جد جليل * جبر را شكسته جبرائيل « 5 » مَلك از مُلك او خطر جستى * فَلك از فُلك « 6 » او گذر جستى . . . حكمتش حكم بر جهان مىكرد * هرچه مىخواست جمله آن مىكرد ورنه چون سگ بُدند شمر و يزيد * پسر سعد با عبيد « 7 » عنيد شاه بود و ز بنده غم مىداشت * شير بود و ز سگ ستم مىداشت
--> ( 1 ) . مخفف شيئى . ( 2 ) . مخفف گريست . ( 3 ) . مخفف نيامد . ( 4 ) . همان ، ص 394 . ( 5 ) . جبر ؛ اينجا به معناى استخوان شكسته را بستن آمده و شاعر بر اين باور است كه آن حضرت فرشته وحى را مورد عنايت قرار مىداده است . ( 6 ) . كشتى . ( 7 ) . عبيد اللّه والى كوفه .